سلاااااااااااااااااااااااام من اومدم !
واسه هركدوم از اتاقهاي بيمارستان يكي يه دونه تلويزيون نميدونم چند اينچ ميذارن هم تختي ات اون سريالهاي **شعر را تا ساعت دو بعد نصفه شب تماشا كنه، سرود جمهوري اسلامي رو هم با همراهش بخونه؛ يه كامپيوتر نميذارن آدم دق نكنه. دزدكي هم كه بري تو ايستگاه پرستاري، ميبيني مودم ندارن. اي تو روح پدر هرچي بيمارستانه
اما اين مدت يه روزش خيلي به يادماندني بود:
صبح كوله پشتي امونو انداختيم كولمون و عين قاطر امامزاده داوود رفتيم پاساژعلاءالدين. داشتم برميگشتم كه يهو ديدم وسط خيابان جمهوري اسلامي يه صداي عجيب غريبي مي آد. نه اينكه بترسم ها !؟ من اصلا ترسو نيستم. شبي دو بار فيلم ارّه رو نگاه ميكنم. اما خب اين صدا اونجا عجيب بود. يه ذره دور و برم رو نگاه كردم، يه پنج دقيقه طول كشيد تا فهميدم صداي دل و روده خودمه. وسط اون هياهو، عجب صداي ناجوري ميداد ! ياد كتاب دايي جان ناپلئون افتادم كه فرخ لقا به اسدالله ميرزا ميگفت : مرده شور اون دل و روده ات رو ببرند اسدالله !. اما خب من كه از اون دل و روده ها نداشتم ؟ پس كار كار اون يك كيلو و نيم گيلاس نشسته اي بود كه ديروز به عنوان دسر روي باقالي پلو خورده بودم. چشمم كرده بودند. اي بتركه چشم حسود و بخيل. بششششمر.
حالا من چيكار كنم ؟ نكنه با اين دل و روده خراب خيابان جمهوري اسلامي رو كثيف كنم ؟
توي اون آفتاب در به در دنبال چاره ميگشتم. بالاخره يه دربستي گرفتم و بهش گفتم اگه سمند خوشگلش رو دوست داره و نميخواد بو بگيره، بايد عين بتمن رانندگي كنه. يارو نميدونست بتمن كيه ؟ اما اسهال رو خوب ميشناخت و ظاهراً فكر ميكرد يه خانم متشخص هيچوقت چنين بيماريهاي غير متشخصي نميگيره. خب حق داشت! زن خودش توي اندروني فقط باقالي پلو رو ميپخت ميذاشت جلو مرد خونه. خودش هم به اندازه اي كه نميره ازش ميخورد. راننده تاكسي؛ تا وقتي برسه به مقصد يه DVD رو با زيرنويس فارسي دوبله كرد كه : استغفرالله، عجب دوره زمونه اي شده ؟ منم كه بدجوري عصباني شده بودم؛ اينبار به جاي اينكه با نيش زبان حال يارو را بگيرم، بصورت آناتوميك و با سلاح ميكروبي ازش انتقام گرفتم !
وقتي به خانه رسيدم، يكي دوساعتي تحمل كردم اما بعد ديدم مسئله جدي شده. ماشين رو برداشتم و رفتم دكتر. پسر چه دكتري، چه عسلي، چه آبنباتي، چه همبرگري، چه آلبالويي، چه اشتراك ADSL اي، چه لازانيايي، چه ....
چرا آدم بايد اينجور افراد رو موقعي كه اسهال داره ببينه ؟ نه واقعاً چرا ؟
حالا پسره خر، ميبينه من يه پنج دقيقه اسهالم بند اومده، اون شروع كرده، گير داده كه: اسهالت چه رنگي بود ؟
بابا چه مي دونم ؟
خلاصه بعد از يكي دوتا سرم كه همونجا زدم، يادم افتاد بايد يه قرص ميخوردم. بعضي وقتها تحمل بار كوله پشتي چقدر سنگين ميشه. نبايد اون موقع بلافاصله بعد از اينكه سرم ام تموم شد، از جام بلند ميشدم و راه ميفتادم توي راهروي درمانگاه دنبال آبسردكن.
از خانمهاي باردار، خانمهاي شيرده، افراد زير شانزده سال، افرادي كه ناراحتي قلبي دارند و آدمهاي بي جنبه خواهش مي كنم سطرهاي پايين را نخوانند. جداً ميگويم. به من هيچ ربطي نداره.
آبسرد كن را كه پيدا كردم، قرصم را خوردم، چون قرصهاي خوشگلي بود، دوتا خوردم. ميخواستم چون دكتر خوشگلي بود يكي ديگه هم به سلامتي اون بخورم ديدم دكتره دير ميگره نخوردم. هنوز ده قدم از آبسرد كن دور نشده بودم كه احساس كردم گلويم ترش شد. از يكي از خدمات آنجا آدرس دستشويي را خواستم. گفت دنبال اين خط سبز را بگير همينجور مري، مري، مري.....اما اونجا همه چيز سبز بود با نقطه هاي نوراني.
وسط راهرو بالا آوردم. خيلي موقعيت باحالي بود ! دو تا دستهايم را جلوي صورتم گرفته بودم و توي راهرو ميدويدم و فقط يك در ميديدم كه رويش نوشته بود : W.C.
براي اينكه بدانيد در دستشويي را چطوري باز كردم، بايد جان وين را توي فيلم شن هاي ايوجيما ديده باشيد. ديده ايد ؟ منم نديده ام.
اما با لگد كوبيدم به در دستشويي و سپس به در توالت و... پسر عجب صدايي داد ! عين صداي آر. پي. جي !
به بار انداز كه رسيدم، چشمهايم را بستم و $%^#$^$%%&%&$&^*&ة)&*&*^*&*)$%^#^%!#$!!@$@#%$^&)**(*&*^&%^&$^#
$%%$^$%^%****&*)&*))^&*()_(&*%+%^&$%#%#%!@#@#@#@#$#%$&)_++_)
و خلاصه ... اون دوخط رو فكر كردم ديگه حتي آدمهاي باجنبه هم نتوانند بخوانند.
در آن لحظاتي كه چشمانم را بسته بودم تنها به يك چيز فكر ميكردم :
دختره بيشعور احمق، چه انگيزه اي باعث شد تو با اين كتوني و اين شلوار بياي اينجا كه حالا استفراغي شان كني ؟ اصلاً اون موقع كه داشتي ميومدي اينجا، چطوري اينها رو توي كمد پيدا كردي گوسفند ؟
حالا تصور كن! ساعت يك، يك و نيم بعد از ظهر، تلويزيون LCD درمانگاه همونطوري بيصاحب روشن، مجري شبكه يك؛ يك كت و شلوار نميدونم سفيد بود ؟ طوسي روشن بود ؟ آبي روشن بود ؟ تنش كرده بود؛سه تا شاخه گل رز هم گذاشته بود جلوش،يه ليوان طرحدار هم اندازه استخر شهيد كشوري درست سايز استفراغهاي من گذاشته بود يه طرف ديگه اش، كه مثلا ميخواست بگه من اهل اين جنگولك بازيها هستم، ته ريشش هم درست سه ميليمتر. نه بيشتر، نه كمتر. با چي ميزنن اين ريشها رو هميشه سه ميليمتره ؟ خلاصه قيافه آخر حرومزاده. لبخند، ته ملاحت، داشت** شعر ميبافت. من هم داشتم استفراغ ميكردم به كتوني نازنينم و شلوار نازنين ترم فكر ميكردم.
آخه كارم كه تموم شد مجبور شدم چشمام رو باز كنم. اين سزاي كسيه كه هيچ مدلي حاضر نيست از دستش و همچنين شيلنگ آب استفاده كنه. حتي براي باز كردن در دستشويي و درنهايت مجبوره منظره اي كه خودش خلق كرده رو تماشا كنه !
- ببينين؛من قبلاً بهتون گفتم اگه جزو بيماران خاص هستيد، يا جنبه نداريد، نخونيد ، الان هم دير نشده -
يهو.....
يه نميدونم دكتري، پرستاري چيزي اومد تو. لباس سفيد تنش بود. من اون موقع ديگه داشتم خودم رو ميشستم. اما نتوستم جلوي دخترك رو بگيرم. مستقيم رفت بالاي سر باقيمانده اون يك كيلو و نيم گيلاس نشسته. خب به من چه ؟ من كه بهش نگفتم بره ؟
بعد در كمال تشخص و احترام از من پرسيد نميدونيد كي اين كار رو كرده ؟
بنظر من كه سوال واضحي بود. بهرحال من براي اينكه خيالش راحت بشه گفتم :
- كار منه عزيزم.
نميدانم در قيافه من چه ديد ؟ آنجا آينه نداشت. اما همكلاسي هايم گاهي بهم ميگويند: تو يك وقتهايي شبيه اصغر قاتل ميشوي.
اون خانم دكتر يا پرستار ياهرچه كه بود، يكي دو قدم عقب رفت و گفت :
- كارتون ادامه داره ؟
- بعله.
چرا شما نميفهميد يك مريض اسهال و استفراغي رو كه يك كيلو و نيم گيلاس نشسته روي يك ديس باقالي پلو خورده و كفش كتاني و شلوار نازنينش را به گند كشيده، بايد گاهي تنها گذاشت ؟ هان ؟
چرا اينقدر قوه دركتان پايينه ؟ دستشويي داريد ؟ به جهنم. به درك اسفل السافلين. بريد توالت مردانه. پس اينهمه مدت توي دانشگاه چي يادتان دادند ؟ اَه
پي نوشت 1: شكوفه و tenkai عزيزم، مرسي كه تو اين مدت نگرانم بوديد. بعد از اون روز باحال توي درمانگاه، بستري شدم و پرستارهاي بيمارستان تظاهر ميكردند مودم ندارند، من هم تظاهر كردم كه تايپ كردم بلد نيستم. اما فكر نميكردم شماها اينقدر با معرفت باشيد
اين اولش قرار بود يه پست همچين بگي نگي ملس كميك باشه، اما يهو جدي شد. قبلش لازمه يه مقدمه اي براش بگم.
تو ايران حداقل من يكي خيلي كم ديدم يه خونواده اي عاشق فرهنگ اصيل ايراني باشند و در ضمن بهش پايبند هم بمونند. چرا كه از حرف تا عمل فاصله بسياره . از بين اون يك درصدي كه ادعا ميكنند هنوز اصيل مانده اند، يك صدم درصد هستند كه اصلا يك دور تاريخ ايران را از مشروطه به اينور خوانده اند. حالا هخامنشي به بعد پيشكش. علتش رو هم همه مي دونند يه پديده ايه به اسم تهاجم فرهنگي. واين بدان معني است كه آقا بعد پونزده سال ازدواج نميداند زن و بچه اش شبها كجا اند و چه مي كنند؟ يا اصلا بچه اش كدوم مدرسه ميره ؟ اما مي داند بريتني اسپيرز با دوست پسر جديدش كجا قرار ميگذارد ؟ واگر بخواهم منصف باشم بايد بگويم : يك روي ديگر تهاجم فرهنگي اين است كه خانم نميداند شوهرش درچه وضعيت مالي، روحي و فكري بسر مي برد؛ اما دقيقا ميداند جفت براد پيت و آنجلينا جولي آخرين بار كجا ديده شدند و چه پوشيده بودند ؟
بگذريم.
بعضي خانواده ها فرهنگ عرب وهابي را به خودشان راه داده اند. سالي هرچندبار كه پا بدهد، ميروند به هركشور عربي كه راهشان بدهد و آنجا كارت ميزنند و ارز ميريزند دور و برميگردند.
بعضي مثل من – اشتباه نكنيد، من اصلا ادعا ندارم كه خيلي ناسيوناليستم. سرباز هخامنشي هم نيستم- ديوانه آمريكا و فرهنگ وآزادي آنجا هستند. براي همين فاميل اسمشان را مي گذارند : ممل آمريكايي. خب حالا بازم بهتر از لقب آميرزابوالقاسم واعظ است.
بعضي ها هم كه ديگه خيلي كلاسشان به لويي هفده برميگردد، فرهنگ اروپايي و بخصوص انگليسي و فرانسوي را ترجيح ميدهند. دلم بهم خورد !
اين از مقدمه.
اين چند روزي كه تعطيل بودم، غلط بخصوصي نكردم، جز انجام خرده فرمايشات ديگران و البته دعوا با اعضاي خاندان آريستوكراتمان. ديروز صبح پدرم مرا وادار كرد همراهش بروم پياده روي. چه موقع ؟ نفرماييد تو روخدا . ميت هم آن وقت صبح از خدا مرخصي ميگيرد ميخوابد. در واقع پدر جان مرا كه دوماه تمام بخاطر امتحاناتم، فقط راه ميزتحرير تا گلاب به رويتان؛ موال را بلد بودم، وادار كرد عين اسب دنبالش بدوم. حالا قيافه مرا تصور كنيد كه دنبال يكي ميگشتم مادر و خواهرش را با هم وصلتي فرخنده دهم.
بعد از اين ورزش خجسته، كه بيشتر از هر آزمايش ادراري به پدرم ثابت كرد من اعتياد ندارم، فقط ساعت چهار صبح خوابم مي آيد، بابا جان دلش برايم سوخت. براي همين تصميم گرفت كمي از خاطراتش برايم نقل قول كند. از اينجا به بعد ديگر سخنان ايشان است. مودب بنشينيد لطفا.
در زبان انگليسي كلمه اي است به نام tolerance كه كاربرد معني وسيعي دارد. اما عمده معني آن تحمل و تاب است. اما اينكه چه استفاده اي در زندگي روزانه مردم دارد، يك نكته جالب است.
بعنوان مثال اگر در ايران ، عده در يك صف منتظر اتوبوس باشند و بعد از چندي انتظار؛ اتوبوس از راه برسد و فردي هم خارج از صف در همان لحظه از سمت ديگري برسد و بخواهد بدون نوبت سوار شود، مسلماً ممكن است عده اي به او اعتراض كنند و با توجه به اينكه حق با افراد داخل صف است، اگر فرد تازه از راه رسيده نوبت را رعايت نكندممكن است درگيري پيش بيايد و ديگر انتهاي اين داستان قابل پيش بيني نيست.
اما اگر در انگلستان چنين اتفاقي بيفتد و كسي بدون نوبت بخواهد سوار اتوبوس شود و فردي هم ناگهان از انتهاي صف به اين عمل اعتراض كند، افرادي كه در اين ميان هستند، در سكوت و بدون اينكه اظهارنظري راجع به موضوع كنند،جانب آن كسي را خواهند گرفت كه بي نوبت سوار اتوبوس شده. به اين ترتيب به فرد معترض ته صف چپ چپ نگاه ميكنند ! در فرهنگ انگليسي، آن كسي كه از انتهاي صف اعتراض كرده tolerance پاييني دارد .
پ.ن1 : داشت، اما چون ريا ميشد ننوشتم! استغفرالله ربي واتوبه عليه !!!
پ.ن2 : پسر اين مترجم گوگل شاهكاره ...
پ.ن 3 : ببينم اين تلويزيون ايران هيچي جز جومونگ و آدم ريشو نداره نشون بده؟ برم واحد تابستوني بردارم بابا. اَه
تو وقتي در اين خيابانهاي تهران به عنوان يك زن كنار خيابان ايستاده اي، ميتواني مردهاي توي ماشين هاي عبوري را بو بكشي . ميزان قدرت شامه ات هم بستگي مستقيم به ميزان هوش، تجربه، سن و سال و البته كسب و كارت دارد.
يك چيز مسلم است و آن اينكه نميتواني بگويي متوجه نگاه معني دار يك مرد نشده اي. اما ميتواني خودت را به خانمي بزني و بگويي : نديده اي ! و قال قضيه را بكني.
اكثر مواقع من همين كار را ميكنم. روز آخر امتحانها موضوعي پيش آمد كه تا اونجاي ماتحتم را shocker گذاشتند. بنابراين واكنش پنجم را نشان دادم.
مردهاي تهراني توي خيابان –بنظر من مردهاي تهراني شامل مردهاي همه دنيا، حتي پنگوئن هاي اسكيمو ها هم ميشوند ؛ الا خود تهراني ها- شامل چند دسته اند :
دسته اول :اونها كه صاف و پوسكنده مثل آدم توي زانتيا، سانتافه، لكسوس، پرادو يا الاغ صفركيلومترشان نشسته اند – براي من ماشين ديگري نگه نميدارد! - و مي آيند چراغ شان يا بوق شان را مي زنند و ما هم آدامسمان را از توي دهنمان در مياوريم و بي فرهنگي ميكنيم، در همان فاصله كه مرد آينده نصفه شب زندگيمان داره نرخ تعيين ميكنه، ته مانده آدامس جويده را همراه با كمي بزاق دهان بلانسبت بلانسبت، پرت ميكنيم توي لكسوس نازنين. حيف لكسوس. واقعاً.
دسته دوم هم آنهايي كه هنوز گواهينامه نگرفته اند و زنگ آخر از مدرسه جيم زده اند، پاي پياده افتاده اند دنبال مادر خواهر مردم. ما هم هي مجبور يم بگيم :
- ايششششششششش. مگه خودت ناموس نداري مرتيكه ؟ برو پي كارت. آخرش هم يه فردين پيدا ميشه با يه پنجه بوكس دكور يارو رو مياره پايين و شماره ايرانسل اش رو ميده به ما و ما هم ميريم دم تلفن عمومي و خلاصه .... بقيه اش بالاي چهل ساله.
دسته سوم توي دانشگاه جزوه نمينويسن. اي بر پدر اونايي كه جزوه نمينويسن. اينجور مردها، در زندگي هيچ پخي نميشن و دخترها به تجربه آموخته اند كه دور پسري كه جزوه نمي نويسه رو بايد خيط كشيد. ما هم از اينا تو كلاسمون داشتيم. اينطور پسرها دچار اختلال شخصيت خودشيفته هستند. به عبارتي آنارشست اند. در ضمن دچار توهم اند. فكر ميكنند : برنامه نويس اند، يا جامعه شناس، يا مهندس، چه ميدونم ؟ اما مطمئنناً يكي از بيماريهاشون اينه كه فكر ميكنن برنامه نويسن.
اما دسته چهارم :
توي پژو 405 مي نشينند. كت وشلوار ميپوشند. ريش و سيبيل نزده و نامرتب دارند. موهاشون هم معلوم نيست چه مدليه ؟ دهنشون بوي گند ميده. يكي دوتا انگشتر عقيق دستشونه. بوي عرق ميدن. يقه پيرهن اشون رو تا بيخ گردن بسته اند. سررسيد و تسبيح دارند. با چشماشون سايز لباس زير آدم رو حدس ميزنن. وبلافاصله سر صحبت رو باهات باز ميكنن. مهم نيست كجا ؟
روز آخر امتحانها، داشتم ميرفتم دانشگاه،منتظر تاكسي بودم كه برم سيد خندان. يكي از همين ميكروبهاي دسته چهارم جلوم سبز شد. فكر كردم تاكسيه. اينروزها همه پژوها مسافر سوار ميكنن. رفتم سوار شم كه ديدم كتش رو انداخته روي صندلي عقب ماشين. اما بازهم جا بود كه يكنفر بشينه. بنابراين اهميت ندادم. فكر نكردم آدم كثافتي باشه. Mp4 توي گوشم بود و صداش تا ته زياد بود. هيچي نميشنيدم. يارو وقتي رسيد به ترافيك يه چيزي گفت. بابي ميلي يه گوشي رو از گوشم در آوردم ببينم چي ميگه ؟
- من ميخوام برم ونك. مسيرتون به اونطرف نميخوره ؟
- نع
- از زير پل چجوري برم ونك ؟
- نميدونم
دروغ ميگفتم. اونجاها رو عين كف دستم بلد بودم. اما دهن يارو بوي سگ مرده ميداد. همونجا كرايه اش رو دادم كه نخوام بيشتر تو ماشينش معطل بشم. دوباره گفت :
- بعد از سيدخندان سمت بالا مي ريد ؟
- نع
كفرم در اومده بود. رويم رو كردم به پنجره. مردك دنده را ول نميكرد كه آرنجش را به بازوي من بمالد. خودم را بيشتر به سمت پنجره كشيدم.
وقتي رسيديم به مقصد، براي ايستادن ترديد داشت. فريادم به آسمان رفت. آنجا بود كه هول شد و كنار زد. تازه دست من باز شده بود !
در سه سوت سويئچش را در آورم، پياده شدم و چند قدم آنطرف تر در حاليكه داد وبيداد ميكردم ، سوئيچ را با تمام توانم ؛ در دورترين نقطه به وسط خيابان غلغله شريعتي زير ماشينهاي عبوري پرت كردم.
جگرمان خنك شد.
ميگويند از اين پستهاي خيييلي صادقانه رو وبلاگت نذار. يا اگر ميذاري، آدرس آن را به در و همسايه نده. اما نمي شود. بخصوص كه هر وبلاگي، به شاهد آمار، تعدادي بازديد كننده مشكوك دارد كه كامنت نميگذارند اما مي آيند و اون تو يك چرخي ميزنند و مي روند.
خواستيم درد دل كنيم. خواستيم خودمان باشيم. خواستيم افكارمان را بيان كنيم !!
اما اينطوري بايد ميرفتيم سراغ Hard اي كه آن هم دارد پر ميشود و از ترس برادرزاده مان چهل تا پسورد به فايلهايمان ميبستيم. گفتيم بياييم جلوي چشم همان برادرزاده مان همه را با خط درشت درشت بنويسيم، شايد نبيند.
نبيند عجب دنياي تخمي شده. مثل خودمان كه نديديم و آخر شديم يك بشقاب اسپاگتي شلخته، نه يك استيك شسته رفته مؤيد حضور كه تا چشمتان بهش بيفتد، دست وپايتان را جمع كنيد و اطو كشيده بنشينيد؛ مبادا كه آبجي كوچيكه بچگي كنه و آروغ بزنه ؟
آنقدر خاطراتمان ارزان شد كه فروختيمش. به چند !؟ به آن ديناري كه ميگفتند من يزيد عشق است.
دوستي ها را هم به همان بفروشيد. سهام پنج درصدي بانك صادرات كيلويي چند ؟
يك روز كه بروي تا چهارراه استانبول، كيلو كيلو غرور را ميبيني كه دارند كنار خيابان معامله ميكنند. ديگر دنبال دليلش نگرد جانم وگرنه بايد فانوس ديوژانس را بگيري دستت و تا چهارراه اميراكرم بروي.
در افسانه ها شنيدي ميگويند در آيين هندو جهان از چهار دوره رو به انحطاط تشكيل ميشود. در چهارمين دوره ، تنها به يك چهارم درمه - نظم كيهاني - عمل ميشود و بقيه به فراموشي سپرده ميشود. در پايان چنين دوران سياهي، كلكي يا كلكين ظهور ميكند تا عدالت را برقرار سازد.
اينطوري اگر همه چيز را باصداي بلند فرياد بزني و گنده گنده روي در و ديوار بنويسي، روانشناسها ميگويند : اطرافيان نه چيزي ميبينند، نه مي شنوند.
از من مي شنويد ؟ در اين دنيا كه هيچكس نميپرسد خرت به چند من ؟ هركاري دلتان ميخواهد بكنيد. با ما كه كردند. آخرش هم يكجوري قضيه را ماستمالي ميكنيد ديگه. دوره چهارم همان افسانه هس. ديگه نميخواهد براي خودتان اصول داشته باشيد. صداقت كيلويي چند ؟ غرور كجا بود ؟ برويد جلو؛ عين همان فيلمهاي شبكه پنج كه نشان ميده، يه شير ميپره وسط يه گله گوره خر كه دارند آب ميخورند. بعد يكيشون رو ميگيره. همانها كه حال آدمو ... خلاصه بعضي ها از ديدنش حض ميكنند ( حض رو درست نوشتم ؟)
اگه شير نباشي، گوره خري ديگه. اينا رو گنده گنده جلوي چشم برادرزاده ام نوشتم كه نبيند.
احتمالا شما هم چيزي ازش نفهميديد. توي دفترچه خاطرات كسي نميشه چيز جالب پيدا كرد مگه از دو صفحه قبلش رو خونده باشي.
نفروشيد خودتان را قربون شكلتان برم الهي. خودفروشي به آن نيست ساعت دوازده نصفه شب سر تخت طاووس هنوز مشتري پيدا نكرده باشي. آن به بيعرضگي بيشتر ميماند. چون به ماشيني كه سوارت ميكند اين وصله را نميچسبانند؛ برايش كف هم ميزنند !
خودفروشي به آن نيست كه زير ميزي بگيري كار پرونده يارو را زودتر راه بندازي. كسي چه ميداند شايد آن لندهوري كه الان با يك لكسوس كارش لنگ اين كارمنده، بيشتر دزده ؟ شايد اون كارمند يه بچه مريض داره ؟ شايد جلو زنش خجالت ميكشه ؟
هزارتا از ايت تابوها هاي خودفروشي برامون از بچگي درست كردند. اما خودفروشي به وجدان فروشيه. تاحالا چقدر با وجدانمون خلوت كرديم ؟ چقدر با خودمون صادق بوديم ؟
پ.ن 1 : همانطور كه گفتم احتمالا چيزي از اين پست متوجه نشديد. چون من خيلي قاطي بودم و فردا هم امتحان زبان دارم و به احتمال بسيار قوي اين ترم براي دومين بار مشروط ميشم.
پ. ن 2 : من يزيد يعني: چه كسي زيادتر ميدهد ؟ اين عبارت را در قديم در حراج برده ميگفتند. من يزيد عشق يعنيِ؛ جايي كه عشق را به حراج گذاشته اند:
بي معرفت مباش كه در من يزيد عشق اهل نظر معامله با آشنا كنند
پ.ن 3 : ديوژانس، فيلسوف يوناني است كه در روزي روشن، چراغ بدست گرفت و در كوچه هاي آتن گشت و گفت : من به دنبال انسانيت ميگردم.
پ.ن 4 : خبر مرگم ميخواستم امشب شام قرمه سبزي درست كنم. اَه




